سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

پیام های کوتاه
  • ۲۲ بهمن ۹۴ , ۱۵:۱۹
    احذر
آخرین مطالب

من و مادرشان...

جمعه, ۲۰ دی ۱۳۹۲، ۰۱:۰۶ ب.ظ

پیرمرد
 
 پنج فرزند دارم ، سه دختر، دوپسر ، به نام های:عفت، احترام، عشق و صداقت و سیاست.
از صداقت راضی ام،پسر خوبی است،کمک حالمان است، اگر هر روز نتواند لااقل هر دو روز به من و مادرش سر می زند. خدا خیرش بدهد عصای دستم است؛ هروقت نیازی دارم بی آن که بگویم آن را بر طرف می کند.
اما عشق و سیاست که خواهر و برادر دو قلو هستند زیاد فرزندان اهلی نیستند البته عشق دختر خوبی بود اما از وقتی با دوستان ناباب گشت سرکش شد به طوری که هرجا می رود آن جا را به هم می ریزد و بین اعضای خانواده ها دو به هم زنی می کند؛مادرش می گوید این کار ها را سیاست یادش داده است. خلاصه کنم  این دختر هر کجا می رود برای ما نفرین می خرد، و همه مرا نفرین می کنند و می گویند پدر عشق بسوزد.خب حق دارند دیگر این پدر است که باید جلوی دختر را بگیرد که این طور بی قیدوبند نشود؛ حالا هم از او خبر نداریم در یک شب زمستانی از خانه زد بیرون و دیگر نیامد.
از سیاست که اصلا حرفی نمی زنم همانطور که خودش می خواهد و از ما حرفی نمی زند. چند وقت پیش فهمیدم که این پسر ناخلف اصلا حرفی از پدر و مادرش نمی زند و به همه گفته است که پدر ومادری ندارد برای همین است که همه مردم گمان می کنند سیاست پدر و مادر ندارد. سیاست اصلا با با برادر بزرگش ، صداقت ، جور نیست و این دو برادر هیچگاه به جایی باهم وارد نمیشوند مگر آنکه با دعوا از آن محل خارج گردند.
احترام دختر خوبی است،احترام ما را نگه می دارد، اما نمیدانم چرا از چند ماه پیش که رفت خانه شوهر دیگر از احترام خبری نیست.
اما همه این ها به کنار، غصه اصلی من و همسرم این روزها  گم شدن دختر کوچکمان ،عفت،می باشد، ما نمیدانیم چه بلایی به سرش آمده است؛ هر کاری بگویید کرده ام به هر جا بگویید رفته ام، اما خبری از عفت نیست که نیست. به پلیس هم خبر داده ایم اما زیاد رسیدگی نمی کند،شاید واقعا کار های مهم تری از برگرداندن عفت ما به پیشمان دارد.  پسرم ،صداقت، می گوید:حدس می زند کار عشق است که عفت ناپدید شده است،آخر عشق و عفت همیشه با هم دعوا داشتند و مادرشان را به تنگ آورده بودند.
 انگار صدای در می آید، فکر کنم پسرم صداقت است ولی نه.صداقت این گونه در نمی زند، اصلا او کلید دارد،در نمی زند،
وای سیاست است!

  • هادی سیاوش کیا

عفت

سیاست

پیرمرد

احترام

صداقت

عشق

نظرات (۷)

  • بی تعارف
  • فوق العاده بود...
    نمیدونم از کجا به این جا رسیدی! فقط میدونم الان فوق العاده می نویسی... صاحب این اثر می‌تونه بزرگترین نویسنده کشور باشه. موفق باشید و همیشه در حال رشد...
    یا علی
    پاسخ:
    سلام
    راستش من خودم هم نمیدونم از کجا؟
    یــــــــــــــــــــــــــــــوک 
  • حمید اسماعیل زاده
  • فوق العاده بودن برای یک دقیقه اشه.
    البته من می دونم ایشون از کجا به اینجا رسیدن، سندهاش هم موجوده...
    پاسخ:
    از زمین خاکی های بغل خونه خالم.

    سلام 
    واقعا زیبا بود بااجازتون این مطلب رو در گروه های واتساپ انتشار میدم
    موفق و مؤید باشید
    یاعلی
    پاسخ:
    سلام آقاسید
    ممنونم
    اجازه مام دست اوناست

  • محمد علی ملکیان
  • سلام
    راستش الان منو بی تعارف و حمید و سید تو یکجا هستیم و دوستان، شما رو معرفی کردند. با توضیحاتی که دادند از سن و سابقه شما واقعا کار خوبی بود. موفق باشی
    متشکر
    قم حجره 6!!!
    پاسخ:
    پس همه این ها نقشه بوده؟!!
    چرا با احساسات من بازی کردید؟

  • سراجا منیرا
  • خیلی زیبا...
    پاسخ:
    خیلی ممنون...
    عالی بود همشهری...
    موفق باشی
    پاسخ:
    همشهری مچکر یم...!
  • نمخم بدنی
  • هادی جان سلام
    خیلی خیلی عالی بود معرکه بود
    خدا واسه خودمون نگهت داره
    من ومهدی(عج)
    پاسخ:
    سلام
    ممنونم
    شما؟
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی