سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

پیام های کوتاه
  • ۲۲ بهمن ۹۴ , ۱۵:۱۹
    احذر
آخرین مطالب

مات توام؛ ببین!

يكشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۵، ۰۵:۱۰ ب.ظ


شاهم فدای تو

وزیرم، فدای تو

یک «رخ»

نشان

بده!


  • هادی سیاوش کیا

بَخٍ بَخٍ یاعلی!

دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۵۶ ب.ظ

ــ آه ... کار خودش را کرد. دستمان از حکومت کوتاه ...
ــ هه! ... هنوز ساده و عجولی شیخ ... هلهله‎ی جماعت را نبین ... اصلا حال، وقت این حرف‏‎ها نیست. بیا... بیا خودمان برسانیم نزدیک آنان تا اولین بیعت‎کنندگان و تبریک‎گویان باشیم...


پ.ن:
تقویم جیبی‎ام که ورق می‎زنم. بعد از غدیر دو صفحه نمی‎گذرد که نوشته است "عاشورا".

  • هادی سیاوش کیا

مرض داری؟

جمعه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۴۸ ب.ظ

تازگیها فهمیدهام طب ــ چه سنتی چه مدرن ــ عشق را یک بیماری میداند و عاشق را یک مریض و بیمار. بعله خب این هم یک نظر رمانتیک است.


یک. جوان وارد مطب میشود و روی صندلی مینشیند:

-          - سلام دکتر! به دادم برس. مریض شدم...

-          - کجاتون درد میکنه؟

جوان، در حالی که به سمت چپ سینهاش اشاره میکند.

-          - اینجا.

-          ـ پشتتون رو ببینم.

جوان پشت به دکتر میکند.

-          ـ چشماتون رو...

جوان چشمهایش را نشان میدهد!

-          - بعله. این هم که درسته. لطفا نَفَس عمیق بکشین.

-          - هِـــــــــــــــــــــــی...

-          - بعله. خودشه.

-          - یعنی چی؟

-          - پشتتون درختیه؛ گریه کردین؛ هِی میکشین و قلبتون گرفته. خُب. اینها علائم چیه؟

-          - ...

-          - چی شد که این طوری شد؟

-          - همش از یه نگاه شروع شد دکتر...

جوان از حال میرود.

-          - پرستار!

در حالی که به جوان اشاره میکند.

-          - بستری بشه!

 

 

دو. "دکتر شیمیائیان" از "حافظ" به عنوان بزرگترین بیمار قرن هشت یاد کرد و هشدار داد: لطفا نوشتههای فرد مذکور را نخوانید چراکه بیماریِ مُسریِ وی از این طریق منتقل میشود.

 

سه.

-          - مرض دارین؟

-          - راستش آره... من چند وقتیه مریضم. با من ازدواج میکنین؟

-          - ...

 

چهار. جوان توی مطب دکتر، روبروی پنجره میایستد و به افق خیره میشود.

-          - دکتر! فقط بگو تا کِی...

 

پنج. محققان و دانشمندان منشأ این بیماریِ مُهلِک را پیدا کردند که در قالب یک شعر بیان میدارند:

در ازل پرتوی حُسنت ز تجلی دَم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

و افزودند: به دلیل اَزَلی بودن منشا، این بیماری تا چند سال آینده سراسر عالم را فرا خواهد گرفت.

 

شیش. خبر فوری: وزارت جوانان با وزارت بهداشت ادغام شد و وزارت بهداشت جوانان متولد گردید.

 

هفت. طبق گزارش "خبرگزاری کیانا" همراه با وام ازدواج دَه میلیونیٰ‌ ــ که برای آنهایی است که دیر ازدواج میکنند. ــ وام سه میلیونیِ بلاعَوَضی با عنوان "وام درمانی بیماریهای محتمل" پرداخت میشود.

 

هشت. این کیبُرد ــ این قلم ــ دربارهی این شعر سکوت میکند:

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

نُه. پیرمرد در حالی که نزدیک است چشمانش از حدقه بیرون بزنند:

-          - مطمئنی دکتر!؟ آخه چه طور ممکنه؟ من؟!

-          - عکس ها و نوار قلب این رو میگه. میتونین برای اطمینان به یکی دیگه هم مراجعه کنید.

-          - ببین دکتر! قول بده بین خودمون بمونه. باشه؟ اگه خانوادهم بفهمن رسوا میشم...

-          - پرستار! همراه بیمار...

 

ده.

-          - سلام مرضم! برات اوجولات بگیرم؟

-          - له له لمی خوام! الال له. تو از اول مریضم بودی. آله؟

 

یازده.

-           - بابا من مریض شدم!

-       - پدر در حالی که دارد پول برای دادن قسط کنار می‎گذارد و اصلا محل بوق هم به پسر نگذاشته میگوید: دَوات گُشنگیه. افتاد؟

 

 

  • هادی سیاوش کیا

کوثر

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۱۴ ب.ظ


بسم ال...
نه؛
چرا.
«بسم الله الرحمن الرحیم»
که ابتر نماند ان شاء الله...


 
تبصره:
نمی‎دانم از چه می‎ترسیدم که پست اولم را بسم الله نگذاشتم شاید از طعنه‎های ... نه به زبان که در دل.
اما بعد فکر کردم به گور پدرشان خندیده‎اند آنان که فکر می‎کنند شروع با بسم الله، املی است.
  • هادی سیاوش کیا

The End

چهارشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ق.ظ

 

 پایان


ــ «یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایانه.»

دوست ندارم کاری را افتادن و خیزان جلو ببرم. شل کن، سفت کن بازی را دوست ندارم. ولی باید بگویم این، از جمله چیزهایی است که دوست ندارم ولی دچارش هستم. و بدترین چیز در زندگی آن است که دچار چیزی باشی که از آن گریزی نیست. اما خدا را شکر این چیز غیرِ دوست داشتنی از دستهی ابدیاش نیست؛ یعنی نمیگذارم که باشد.

این پست آخرین پست این وبلاگ است. آخرین پست این وبلاگ در فصل اول زندگیاش.

دوست دارم زندگیام را خودم فصلبندی کنم. این فصلبندی جداست از آن فصلبندی که زندگی، خود، برای من کرده است. ــ آخر زندگی همهچیز را برای من فصلبندی کرده؛ عمرم را؛ فصل کودکی فصل جوانی فصلِ... سالم را؛ فصل بهار، فصل تابستان، فصلِ ... روزم را؛ صبح، ظهر ... دیگر این وبلاگ که مخلوق من است. پس خودم فصلبندیاش میکنم. هرچه تا اینجا نوشتهام و ننوشتهام! جمع میشود توی فصل اول؛ فصل اول را هم امروز و با این پست تمام میکنم چون...

چون ... نه، نمی‎گویم. دلیلش را خودتان می‎فهمید.

 

پایان 

  • هادی سیاوش کیا

خیلی دور، خیلی نزدیک

شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۲:۵۳ ق.ظ
جایی خواندم که نزدیکترین ستاره به ما، با ما چهارسال نوری فاصله دارد. این یعنی نوری که هم اکنون از او به ما میرسد چهار سال پیش از او ساطع شده است.
این، امشب وقتی داشتم به آسمان نگاه میکردم یادم افتاد و وقتی این یادم افتاد، این یادم افتاد که امروز موقع رای دادن یادم افتاده بود که چهارسال قبل، همین موقع کجا بودم.
نمیدانم وقتی نوری که هم اکنون از نزدیکترین ستاره ساطع شد به ما برسد کجایم. این که نمیدانم، این حس، حس بدی است. اما بد بودن این حس برای من برای ستاره مهم نیست، برای آن نور هم همینطور.
نور ساطع شده، ساطع شده و دارد با سرعت نور میآید و برایش فرقی نمیکند که وقتی به زمین میرسد من کجایم...
فقط خدا کند که اگر هم را دیدیم و شناختیم لاقل من از دیدنش خوشحال شوم.
***

اگر یادم بماند و خوشحال شوم با شما در میان خواهم گذاشت...
  • هادی سیاوش کیا

ما رای اولی ها

پنجشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۷:۵۳ ب.ظ
رفیقی دارم که یقین دارم بداقبالترین فرد عالم است. دلیل ادعایم را هم نمیگویم، ممیزی دارد
وقتی تازگی ها از او بپرسی چه خبر؟ -چه خبر؟ یعنی چه خبر از بدبختی تازه ات؟ بگو بخندیم- از این میگوید که تولدش هشت اسفند است. تولد هجده سالگی اش. این را که میگوید ما میزنیم زیر خنده که باید چهار سال صبر کند به خاطر یک روز دیر آمدن
***
این روزها، روزنامه ها، کانال ها گروه ها، ستادها هرکدامشان برای خودشان حرفی دارند که من رای اولی همه شان را درست میدانم، حتی حرف آنان که میگویند سفید بیاندازیم
حالا که فکر میکنم برخلاف عادت، اینبار رفیق ما خوش اقبال بوده است
ای کاش هنوز هجده ساله نشده بودم...
امان از هجده سالگی...
  • هادی سیاوش کیا

احذر

پنجشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۳:۱۹ ب.ظ
زمانی که
گناه کردی
و خدا
به تو
نعمت داد

بترس


مولا علی علیه السلام



پ.ن
از گذاشتن متن بدون ویرایش بدم میاید
اما از پایبند نبودن به عهد بیشتر ...
  • هادی سیاوش کیا

از یاد رفته

جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۴۵ ب.ظ
اینکه آنقدر به وبلاگت سر نزنی که رمز ورود به پنل کاربری را فراموش کنی خیلی بد است
باز خدا را شکر که بلاگ میداند آدم های از این دست پیدا میشوند و میپرسد آیا رمزتان را فراموش کرده اید؟
اما اقرار میکنم که حقم بود بلاگ در جواب آری به سوالش بگوید خب شما لیاقت داشتن وبلاگ ندارید وبلاگتان حذف شد
***
نمیدانم دوبار رمز ورودم یادم میرود یا نه اما سعی میکنم هر چند روز رمز را با خودم تکرار کنم
***
و در فکرش هستم که با خود عهد کنم که دوباره فراموش کردن رمز مساوی است با حذف وبلاگ
اوضاع دارد به کارگر جماعت فشار میاورد باید سخت کار کند و گرنه بعد از تعطیلی کوره پز خانه نوبت به سرگذر است
و خدا نکند
  • هادی سیاوش کیا

مشتری شناسی!

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۲۰ ب.ظ


سیب دهنی


یعنی دست‎ مریزاد و خداقوت به این گاردسازان اَپِلی که وقتی می‎خواهند گارد بسازند خواسته‎ی مشتری را در نظر می‎گیرند و جوری گارد می‎سازند که مارکش حتما معلوم شود.

این یعنی مشتری شناسی. بارک الله. باشد که دیگر شرکت‏‎ها نیاموزند  بیاموزند.


سیب دهنی


  • هادی سیاوش کیا