سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

پیام های کوتاه
  • ۲۲ بهمن ۹۴ , ۱۵:۱۹
    احذر
آخرین مطالب

۴ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

جوگیری حاد

پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۴۴ ب.ظ

شمشیر شدم من
بد شیر  شدم  من
بعد    از    نظراتت
جــــوگیر شدم  من


راستش را بخواهید بعد از پست قبلی و آن نظرات...
یکهو به سرم زد حالا که این گونه شده طی حرکتی قهرمانانه بیایم در اوج خداحافظی کنم.(می دونم جوگیری بد دردیه).
لذا از شما مخاطب گرامی تقاضا می شود از این پس اگر مطلب خوبی دیدید با بیان احساسات درونی خود، مارا جو گیر نفرمایید. 

  • هادی سیاوش کیا

من و مادرشان...

جمعه, ۲۰ دی ۱۳۹۲، ۰۱:۰۶ ب.ظ

پیرمرد
 
 پنج فرزند دارم ، سه دختر، دوپسر ، به نام های:عفت، احترام، عشق و صداقت و سیاست.
از صداقت راضی ام،پسر خوبی است،کمک حالمان است، اگر هر روز نتواند لااقل هر دو روز به من و مادرش سر می زند. خدا خیرش بدهد عصای دستم است؛ هروقت نیازی دارم بی آن که بگویم آن را بر طرف می کند.
اما عشق و سیاست که خواهر و برادر دو قلو هستند زیاد فرزندان اهلی نیستند البته عشق دختر خوبی بود اما از وقتی با دوستان ناباب گشت سرکش شد به طوری که هرجا می رود آن جا را به هم می ریزد و بین اعضای خانواده ها دو به هم زنی می کند؛مادرش می گوید این کار ها را سیاست یادش داده است. خلاصه کنم  این دختر هر کجا می رود برای ما نفرین می خرد، و همه مرا نفرین می کنند و می گویند پدر عشق بسوزد.خب حق دارند دیگر این پدر است که باید جلوی دختر را بگیرد که این طور بی قیدوبند نشود؛ حالا هم از او خبر نداریم در یک شب زمستانی از خانه زد بیرون و دیگر نیامد.
از سیاست که اصلا حرفی نمی زنم همانطور که خودش می خواهد و از ما حرفی نمی زند. چند وقت پیش فهمیدم که این پسر ناخلف اصلا حرفی از پدر و مادرش نمی زند و به همه گفته است که پدر ومادری ندارد برای همین است که همه مردم گمان می کنند سیاست پدر و مادر ندارد. سیاست اصلا با با برادر بزرگش ، صداقت ، جور نیست و این دو برادر هیچگاه به جایی باهم وارد نمیشوند مگر آنکه با دعوا از آن محل خارج گردند.
احترام دختر خوبی است،احترام ما را نگه می دارد، اما نمیدانم چرا از چند ماه پیش که رفت خانه شوهر دیگر از احترام خبری نیست.
اما همه این ها به کنار، غصه اصلی من و همسرم این روزها  گم شدن دختر کوچکمان ،عفت،می باشد، ما نمیدانیم چه بلایی به سرش آمده است؛ هر کاری بگویید کرده ام به هر جا بگویید رفته ام، اما خبری از عفت نیست که نیست. به پلیس هم خبر داده ایم اما زیاد رسیدگی نمی کند،شاید واقعا کار های مهم تری از برگرداندن عفت ما به پیشمان دارد.  پسرم ،صداقت، می گوید:حدس می زند کار عشق است که عفت ناپدید شده است،آخر عشق و عفت همیشه با هم دعوا داشتند و مادرشان را به تنگ آورده بودند.
 انگار صدای در می آید، فکر کنم پسرم صداقت است ولی نه.صداقت این گونه در نمی زند، اصلا او کلید دارد،در نمی زند،
وای سیاست است!

  • هادی سیاوش کیا

محرمانه

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۲، ۰۱:۱۴ ب.ظ

بچه بد

اوه     اوه

خدا کند کسی که میخواند زن نباشد

من امروز تصمیم گرفتم حتما یک انجمن حمایت از حقوق مردان تاسیس کنم.(البته روی اسمش فکر نکردم)

آخر نمیشود که.

باور نمی کنید بروید مطالعه نمایید. بنده معذرم از گذاشتن این اطلاعات فوق سری مربوط به حقوق زنان در اسلام برای اینکه از خوانده شدنش توسط یک زن می ترسم1.

الان که فکر می کنم یک تصمیم دیگر نیز گرفتم،این که زن طلبه نگیرم چون به طور کامل به حقوق خودش احاطه دارد و دمار از روزگار من در می آورد.

راستی می توانید در مورد اسم انجمن نظر بدهید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. اگر از خدا نمی ترسیدم تمام اطلاعات مربوط به این موضوع را از بین می بردم.


  • هادی سیاوش کیا

معنادار

شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۲، ۰۱:۰۳ ب.ظ

حدود یک ماه است که دفتر یادداشتم، به دلیل اتفاقی که نمی گویم ،پیش معلمم   

می باشد،وهنوز به من بر نگردانده است.

احتمال می دهم که تمام نوشته هایم را خوانده.

چند روز پیش که اتفاقی در خیابان او را دیدم، یادآور شدم که دفترم پیشش جامانده است.اما ایشان در چشمانم خیره شد و با پوزخندی

معنادار گازش را گرفت و رفت.

هرچه فکر می کنم یادداشت صحنه داری در دفترم نبود؛حالا معلممان به چه خندید؟  نمی دانم

حس بدیست وقتی نمی دانی برای چه  به تو می خندند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا خندیدی به درک، دفترم رو بیار!

 

  

  • هادی سیاوش کیا