سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

پیام های کوتاه
  • ۲۲ بهمن ۹۴ , ۱۵:۱۹
    احذر
آخرین مطالب

۱۹ مطلب با موضوع «بی کلام» ثبت شده است

بیچاره تر

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ

دعا می کنم

که بیچاره ای روی زمین نباشد

مگر اینکه

بیچاره تر شود.


پ.ن:

راهیم.

حلال کنید.

کربلا...

  • هادی سیاوش کیا

حاجات مدّ نظر!

شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۶ ب.ظ

تنهایی

شب، داخلی، امام‌زاده یحیی ـ سلام الله علیه ـ:


فرازهای آخر؛

وَ اکْفِنی شَرَّ الشَّیطانِ؛ عده‌ای سر به زیر

وَ شَرَّ السُّلْطانِ؛ عده‎ای دیگر...

وَ سَیئاتِ عَمَلی؛ عده‌ای اشک‌ریزان

وَ طَهِّرْنی مِنَ الذُّنوُبِ کُلِّها؛ همان عده...

وَ اَجِرْنی مِنَ النّارِ بِعَفْوِکَ؛ همان عده...

وَ اَدْخِلْنِی الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِکَ؛ همان عده هم فقط سر به زیر

وَ زَوِّجْنی مِنَ الْحوُرِ الْعینِ بِفَضْلِکَ؛ های های بلند جمعیت، یک نفر هم نعره زد و از هوش رفت...


پ.ن:

. این شب‌ها دعای ابوحمزه می‌خوانند، امام‌زاده یحیی ـ علیه السلام ـ ساعت 01:30

  • هادی سیاوش کیا

خداحافظی

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۲ ب.ظ

هر گُنَه عُذری و هر تقصیر دارد توبه‎ای
نیست غیر از زود رفتن، عذرِ بی‎جا آمدن


«صائب تبریزی»
  • هادی سیاوش کیا

The End

چهارشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ق.ظ

 

 پایان


ــ «یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایانه.»

دوست ندارم کاری را افتادن و خیزان جلو ببرم. شل کن، سفت کن بازی را دوست ندارم. ولی باید بگویم این، از جمله چیزهایی است که دوست ندارم ولی دچارش هستم. و بدترین چیز در زندگی آن است که دچار چیزی باشی که از آن گریزی نیست. اما خدا را شکر این چیز غیرِ دوست داشتنی از دستهی ابدیاش نیست؛ یعنی نمیگذارم که باشد.

این پست آخرین پست این وبلاگ است. آخرین پست این وبلاگ در فصل اول زندگیاش.

دوست دارم زندگیام را خودم فصلبندی کنم. این فصلبندی جداست از آن فصلبندی که زندگی، خود، برای من کرده است. ــ آخر زندگی همهچیز را برای من فصلبندی کرده؛ عمرم را؛ فصل کودکی فصل جوانی فصلِ... سالم را؛ فصل بهار، فصل تابستان، فصلِ ... روزم را؛ صبح، ظهر ... دیگر این وبلاگ که مخلوق من است. پس خودم فصلبندیاش میکنم. هرچه تا اینجا نوشتهام و ننوشتهام! جمع میشود توی فصل اول؛ فصل اول را هم امروز و با این پست تمام میکنم چون...

چون ... نه، نمی‎گویم. دلیلش را خودتان می‎فهمید.

 

پایان 

  • هادی سیاوش کیا

اِند رفاقت

سه شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۴۵ ب.ظ

 

 

امید


بسم الله الرحمن الرحیم

شاید که نه، حتما خوشبختترین وبلاگ دنیا، سرگذر است که صاحبش دوستانی دارد، که به فکر به روز نکردن وبلاگ رفقایشانند.

اولین مطلب جدی وبلاگم، موجی است که در جلسه گردهمایی وبلاگ نویسان مجموعه معین شد. «چرا وبلاگ مینویسیم؟». این سوال را از هرکسی بپرسی شاید پاسخ های گوناگونی بشنوی. از وبلاگ پاورقی یک جواب، از دربست جوابی دیگر، از کورهپزخونه، از کاهگل، از ...، البته میشود که جواب های کسی هم با کس دیگر یکی باشد اما نوع رسیدنش نه، نمیشود.

ساعت 12 است. موعد گذاشتن پست ها.

خلاصه کنم، که از موعد نگذرد، چرا وبلاگ مینویسیم را نمیدانم، یعنی جواب های زیادی برایش دارم، اما هنوز خودم، دلی، شخصی، جوری که انگیزهام شود، به آن ها نرسیدهام. میدانم وبلاگ نویسی خوب است. میدانم که باید بنویسم. میدانم که وبلاگ ...

چرا وبلاگ بنویسیم را نمیدانم، اما میدانم که این یادداشت را برای دوستانی نوشتم که نگران اینند که وبلاگ نویسی، وبلاگ نویسی نکند. چون وبلاگ نویسی خوب است. این مطلب را برای گروه تفحس نوشتم. که لااقل بی نشانه بازنگردند. خب دیگر بس است.

ساعت 12:47 است و حالا این یادداشت باید برود سرِ پستش...

 


دیگر موجی ها:

+پاورقی          +دربست

+کوره‎پزخونه    +کاه‎گل

+سنگ‎انداز     +سیاه سفید

  

 

 

  • هادی سیاوش کیا

تقصیر صاحب خانه

شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۱۹ ب.ظ

خونه خدا


آمده بود مسجد و از «من» گدایی می‏‎کرد؛ متاسفم برایش.

به «او» کمکی نکردم؛ متاسفم برای خودم.


  • هادی سیاوش کیا

افوض امری الی الله ...

پنجشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۵:۵۲ ب.ظ
مسجد

آدم بعضی وقت‎ها، حرفی از کسی می‎شنود، دلش هُرّی میریزد، گمان می‎کنم، امروز یکی از آن حرف ها شنیدم.
شنیدم که کسی می‎گفت به سفری رفته است و همان روزِ اول، دلش برای یک چیز تنگ شده؛ برای خانه‎اش؟ نه؛ برای خانواده‎اش؟ نه؛ برای ... اصلا بگذارید بگویم. می‎گفت: دلم برای اذان مسجد محلمان تنگ شده است. دلم هُرّی ریخت که چرا حتی انتظار این پاسخ را نداشتم.


پی نوشت:
رحمت خدا بر کسی که از این پست به نفع خود و در وبلاگش استفاده نمی‎کند. 
خطاب به آن کس که خودم می‎دانم


  • هادی سیاوش کیا

این‎جا برای از تو نوشتن هوا کم است ...

دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۳، ۰۶:۴۳ ب.ظ

محمد تکفیر


ــ بگو مامان!

این را هرکسی میداند حتی کودکی که میخواهد اولین حرف عمرش را بزند. این را هرکسی میفهمد، لازم به گفتن نیست. این را هرکسی میداند که بگو، یعنی تو بگو.

ــ بگو مامان!

ــ مامان.

***

ــ بگو خدا یکی است!

این را هرکسی نمیداند حتی بزرگانی که به اصطلاح، خود را مفتی میدانند، مفتی یعنی عالم. این را هرکسی نمیفهمد، باید بگوییم. این را هرکسی نمیداند که وقتی کسی عاشق میشود، آن قدر غرق معشوق است که دیگر «من»ی ندارد که بفهمد تو بگو یعنی چه.

هرچه را معشوقش میگوید، عینا تکرار میکند.

ــ بگو خدا یکی است!

ــ بگو خدا یکی است.

***

حالا کسانی هستند که این ها را مسخره میکنند؛ میگویند این مکالمات عاشقانه باید از بین برود.

پیامبر ما یکسوی این مکالمه بوده است. اما پیامبر آن ها ... نمیدانم ... کس دیگری است. شاید پیامبر آن ها در جواب خدا میگفت: خدا یکی است. شارلی هم به پیامبر آن ها توهین کرد نه به پیامبر ما.

شارلی به پیامبری توهین کرد که که دینش جهاد نکاح را حلال دانسته است. شارلی به پیامبری توهین کرد که از سنتش میتوان فهمید که باید مخالفان را سر برید؛ باید کودکان را کشت.

شارلی به محمدِ روی آن پرچم سیاه توهین کرد؛ به محمدِ اذان تکفیر توهین کرد. به فرستادهی خدایی توهین کرد که هر تکفیری با بزرگ شمردنش سر میبرد؛ به محمدی جز رسول مهربان ما توهین کرد.

آن ها هم جواب شارلی را دادند؛ با منطق پیامبرشان.


محمد صل الله علیه و آله

 

  • هادی سیاوش کیا

سبک، سنگین

چهارشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۳، ۱۲:۱۹ ب.ظ
ترازو

انگار نمی‎دانست روی ترازو است،
به بالا بودنش می‎نازید.

  • هادی سیاوش کیا

برای آقامان

يكشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۳:۱۱ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۶ مهر ۹۳ ، ۱۵:۱۱
  • هادی سیاوش کیا