سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

پیام های کوتاه
  • ۲۲ بهمن ۹۴ , ۱۵:۱۹
    احذر
آخرین مطالب

۲ مطلب با موضوع «سریالی» ثبت شده است

به زیر آورم چرخ نیلوفری را (1/2)

يكشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۳، ۰۵:۱۸ ب.ظ

سر جلسه2


آخیش ... راحت شدم.

بله داشتم میگفتم، پشتیبانم بعد نگاه انداختن به جواب آخرین سوالات ما، میرود سراغ سوالاتی که خودش باید جواب دهد و همه را میزند گزینهییک. گزینهی یک هم این است که: «بلی، شرکت کرده است.» یا «بلی، گرفته است.» یا «بلی، آشنا است»؛ و سوالاتش هم این است که: «آیا دانش آموز شما درجلسه 5 نفره شرکت کرده است؟» یا «آیا او کتاب جمعبندی گرفته است؟» یا «آیا او با دفتر برنامهریزی آشناست؟»

یک لحظه ...

بله، به خیر گذشت. خطر از بیخ گوشم رد شد، نزدیک بود مراقب متوجه شود من چکار میکنم.

خب ادامه میدهم: با دفتر برنامهریزی آشناست یا نه؟

و اگر راستش را بخواهید من تازه بعد از خواندن آن سوالات اولین باری است که نام جلسه 5 نفره یا دفتر برنامهریزی یا کتاب جمعبندی به چشمم میخورد.

اصلا بیایید این مراقبها و پشتیبانها را به حال خود بگذاریم و برگردیم سر جلسه امروز، البته تا به حال هم در همینجا بودیم.

***

سر جلسه


حالا که خوب به چهره و حرکات افراد اطرافم نگاه میکنم میفهمم که افراد شرکتکننده به طور کل دو دستهاند: یکعده که از اول تا آخر بیخیال همهچی شدهاند و با ورقهها و مدادشان بازی میکنند. دسته دوم هم آنهایند که که اولش خوب آمدهاند، خوب سوالات را حل میکنند، اما از اواسط آزمون به بعد کارهای همان دسته اول را انجام میدهند؛ اما دسته سومی هم هست، من ندیدهام ولی میگویند هست، دستهای از افراد که فکر کردهاند پشت جلسه کنکور نشستهاند؛ و از ابتدا تا انتهای جلسه سرشان روی برگه است و حتی از خیر یک سوال هم نمیگذرند. لازم به ذکر است که این موضوع عادی است. بله، همهجا باید عدهی کمی باشند که ساده باشند و موجب خندهی دیگران شوند.

ای وای ... نزدیک بود از اتفاقات واقع شده در دستشویی غافل شوم و شما را از فهمیدن آنها محروم کنم.

وارد سرویس بهداشتی که شدم عدهای داشتند اطلاعات رد و بدل میکردند، عدهای به آموزن و طراحانش بد و بیراه میگفتند و عدهای هم بودند که اعتقادشان بر این بود که مگر این آزمون چیست که ما بخواهیم در آن تقلب کنیم؟

***

اِه، چرا بعضیها دارند میروند؟! هنوز که دوازده نشده است. این که خلاف قوانین است. چرا مراقبین مانعشان نمیشوند؟!

***

اینجا دو صندلی هست که اول آزمون سرشان دعوا بود. نمیدانستم چرا؟ اما حالا که دقت میکنم میبینم که از همه صندلیها بهترند و جایشان هم دلبازتر است؛ و در ضمن منظرههای زیبایی هم از آنجا دیده میشود چون دید دارند به طبقهی پایین و طبقهی پایین هم ...

و راستی با این که ربطی ندارد و اصلا دوربینهای اینجا برای نظارت بر ما نیست اما بر حسب اتفاق این دو صندلی در نقطهی کور این دوربینها واقع شدهاند.

***

ساعت 10:20 است و نمیدانم چرا بر خلاف نوبتهای قبلی و اول همین جلسه، مراقبین میگویند: هرکه میخواهد برود، میتواند؛ پس من میتوانم بروم.

«شاید» که نه، حتما تا به حال فهمیدهاید من سر جلسه آزمونم. نمیدانم دقیقا چقدر نوشتهام (سر جلسه نمیدانستم اما حالا که دارم تایپ میکنم، می‎فهمم که هزار و سیصد و بیست کلمه نوشتهام) اما سرجمع با رفتن به دستشویی و وقفههایی که هنگام نوشتنم میافتاد حدودا میشود یک ساعت؛ و شما میدانید در اینمدت چند سوال حل میشد؟ نه، نمیدانید؛ من هم نمیدانم چون امتحان نکردهام اما مطمئنا خیلی. لااقل از پاسخنامهی من بیشتر. خیلی بیشتر. راستش خیلی خیلی بیشتر.

***

محل آزمون ما دانشگاه است و وای فای دارد. ولی ای کاش رمز نداشت و مراقبهای سختگیر هم میگذاشتند تبلت یا لبتاپ بیاوری تا من همینجا این یادداشتها را در وبلاگم منتشر کنم. یک از فایدههای این آزمونها برای همچون منی این است که بعد مدتها وبلاگم را بروز کنم. خدا برگزار کنندهاش را خیر دهد. پس حالا باید بروم خانه و شروع کنم به تایپ کردن و شاید ویرایش، اما نه، ویرایش چندانی نمیکنم تا شما تمام حس حاکم بر من در اینجا را بفهمید.

باید بروم تا مردم بدانند اینجا چه میگذرد. راستی یادم رفت بگویم، اینجا دسته چهارمی هم هستند، البته نمیشود بهشان گفت دستهی چهارم چون در واقع همان دستهی اولاند که تجربه کسب کردهاند و فهمیدهاند بیکاری بد است؛ و به جای این که سر جلسه بیکار بنشینند خود را مشغول کاری میکنند. مثل نوشتن، شعر گفتن و این جور کارها. من خودم کسی را میشناسم که شعر ناقصش را بعد مدتها سرِ همین جلسهها کامل کرد.

باید برخیزم و راهی خانه شوم اما قبل از آن باید نگاه سنگین پشتیبانم را هنگام تحویل پاسخنامهام که تقریبا عاری از سیاهی است، طاقت بیاورم. خدا را شکر این نظرسنجی را گذاشتهاند تا لااقل پاسخنامه ام خالی خالی نباشد. من نگران نیستم چون هنوز شش ماه دیگر تا کنکور مانده است.


اینم مدرک

دفترچه سوال

 

  • هادی سیاوش کیا

به زیر آورم چرخ نیلوفری را (1/1)

شنبه, ۶ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۱۹ ب.ظ

دفترچه سوالات آزمون

به نام خدا

این بار ما را آوردهاند طبقهی بالا؛ امروز جمعه است و نوبت آزمون ما. امروز 4 دیماه یا شاید هم 5 دیماه است، اصلا بگذارید از روی دفترچه ببینم، بله، 5 دیماه.
سکوت بر مجلس حاکم است. فقط گاهی اوقات صدای غِرچوغِرچ این صندلیهای زوار دررفته است یا صدای ورقهها یا صدای باز و بسته کردن دَر یا صدای قدم زدن مراقبها. راستی مراقبهایمان همان پشتیبانهایماناند.

*** 
این بار ما را آوردهاند طبقهی بالا. بار پیش دختران در طبقه‎ی بالا بودند و ما پایین.
همین الان یکی از بچهها میخواست برود اما مراقب گفت: باید ساعت دوازده بشود تا بتوانی بروی. الان هم ساعت ده است. پیشتیبانم را میبینم که روی صندلی نشسته است و دارد دفتری را که نمیدانم چیست میخواند الان هم به من نگاه کرد و زل زد تو چشام من هم دوباره سرم را توی لاک خودم بردم و او دوباره شروع به خواندن کرد. گه گاهی هم سرش را میچرخاند و دور و برش را نگاهی میاندازد و دوباره میرود توی نخ دفترش.
صندلی های این جا خیلی بد است حتی برای امتحانات مدرسهای چه برسد به آزمون.

***
آزمون ساعت 8:15  شروع شد، ما از ساعت 7:30 آمده بودیم اما نه راستش را بگویم، من خودم از ساعت 7:45 اینجا بودم.
فکر میکنم که حالا ساعت 9:15 باشد و همین الان کسی از طبقه پایین آمد و با قدمهای پر سر و صدایش زد تو ذوق همه. حتی نگاه مراقب ما را از به خودش جلب کرد.
راستی چیزی یاد آمد آخر آزمون قبلی بود که به دلیل اتفاقی که پیش آمد پشتیبان ما، با ما درددل کرد. میگفت: که من استاد زبانم (آن‎ جا بود که فهمیدم چرا وقتی که موفق میشود و با شمارهی ناشناس با من تماس میگیرد و من جوابش را میدهم برای اینکه من حرفهایش را تایید کنم میگوید: اُکی؟  و من هم همیشه با باشهای پاسخ را میدهم) و میتوانم با تدریس در آموزشگاههای زبان سطح شهر، حتی ساعتی حدودا صد هزار تومن دربیارم اما اینجا ماهی صد بهم میدن. الکی اومدم اینجا این دورهش تموم بشه خودمو میکشم کنار.
آن اتفاق هم که منجر به باز شدن صندوقچهی اسرار پشتیبان ما شد این بود که سهوا بدون اجازهی مافوقش، که ایشان هم مراقباند، پاسخنامهها را جمع کرده بود. بگذریم.
راستی اینجا نظرسنجی هم میکنند و آن هم یک سری سوالات است که رییس آموزشگاه طرح کرده است. آخرش هم سوالاتی است دربارهی پیشتیبانمان؛ که آیا از او راضی هستیم یا نه؟
همیشه (جوری میگویم همیشه که خودم هم فکر میکنم مثل بعضیها از پنج دبستان میآمدم اینجا، مثل افرادی که نام و عکسشان و رشتهی قبولیشان را زدهاند بالای برگه نظرسنجی و نوشتهاند که اینها از پنجم دبستان اینجا میآمدند و حالا قبول شدهاند) داشتم میگفتم، داشتم میگفتم؟ داشتم چه میگفتم؟ بگذارید به قبل از پرانتز نگاه بیندازم. آها. فهمیدم.
همیشه پشتیبانم میآید برگه نظرسنجی و مخصوصا به آن سوالات آخرش نگاه می اندازد تا بداند ما چه زدهایم ...
اوه اوه ...
عذرخواهی میکنم برای همهی آدمها پیش میآید یعنی برای همه موجودات، مخصوصا که سر جلسه آزمون هم باشی. خب من میروم دستشویی. اجازه بدهید تا از شر سموم بدنم خلاص شوم و بیایم با خیال راحت و آسوده باقی این یادداشت را بنویسم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
اول) این که تمام این یادداشت‎ها واقعا سر جلسه نوشته شده است. مدرک هم گذاشته‎ام. پاسخ‎نامه را هم که گفتم، گرفتند و گرنه آن را هم می‎گذاشتم.
دوم) این یادداشت‎ها ‎سریالی خواهد بود و اگر خدا بخواهد تا آزمون‎ها برقرار باشند این یادداشت‎ها هم برقرار هستند.
سوم) یادداشت آزمون اول، یعنی آزمون دیروز، طولانی است. برای مراعات حالت شما، یادداشت اول در دو بخش منتشر می‎شود.
چهارم) از آوردن نام آموزشگاه مورد بحث جدا خودداری شده تا خدایی نکرده ضدتبلیغ نشود. (البته آن‎ها که تیز بودند گرفتند کدام آموزشگاه بوده است.)

  • هادی سیاوش کیا