سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

پیام های کوتاه
  • ۲۲ بهمن ۹۴ , ۱۵:۱۹
    احذر
آخرین مطالب

۹ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

به گزارش خبرگزاری کیانا، تیم تفحصِ مردمی به صورت خودجوش راهی محل مدفون شدن وبلاگِ سبزواری شدند.


گروه تفحس


گروه تفحس


گروه تفحس


گروه تفحس


گروه تفحس   گروه تفحس


  • هادی سیاوش کیا

به زیر آورم چرخ نیلوفری را (1/2)

يكشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۳، ۰۵:۱۸ ب.ظ

سر جلسه2


آخیش ... راحت شدم.

بله داشتم میگفتم، پشتیبانم بعد نگاه انداختن به جواب آخرین سوالات ما، میرود سراغ سوالاتی که خودش باید جواب دهد و همه را میزند گزینهییک. گزینهی یک هم این است که: «بلی، شرکت کرده است.» یا «بلی، گرفته است.» یا «بلی، آشنا است»؛ و سوالاتش هم این است که: «آیا دانش آموز شما درجلسه 5 نفره شرکت کرده است؟» یا «آیا او کتاب جمعبندی گرفته است؟» یا «آیا او با دفتر برنامهریزی آشناست؟»

یک لحظه ...

بله، به خیر گذشت. خطر از بیخ گوشم رد شد، نزدیک بود مراقب متوجه شود من چکار میکنم.

خب ادامه میدهم: با دفتر برنامهریزی آشناست یا نه؟

و اگر راستش را بخواهید من تازه بعد از خواندن آن سوالات اولین باری است که نام جلسه 5 نفره یا دفتر برنامهریزی یا کتاب جمعبندی به چشمم میخورد.

اصلا بیایید این مراقبها و پشتیبانها را به حال خود بگذاریم و برگردیم سر جلسه امروز، البته تا به حال هم در همینجا بودیم.

***

سر جلسه


حالا که خوب به چهره و حرکات افراد اطرافم نگاه میکنم میفهمم که افراد شرکتکننده به طور کل دو دستهاند: یکعده که از اول تا آخر بیخیال همهچی شدهاند و با ورقهها و مدادشان بازی میکنند. دسته دوم هم آنهایند که که اولش خوب آمدهاند، خوب سوالات را حل میکنند، اما از اواسط آزمون به بعد کارهای همان دسته اول را انجام میدهند؛ اما دسته سومی هم هست، من ندیدهام ولی میگویند هست، دستهای از افراد که فکر کردهاند پشت جلسه کنکور نشستهاند؛ و از ابتدا تا انتهای جلسه سرشان روی برگه است و حتی از خیر یک سوال هم نمیگذرند. لازم به ذکر است که این موضوع عادی است. بله، همهجا باید عدهی کمی باشند که ساده باشند و موجب خندهی دیگران شوند.

ای وای ... نزدیک بود از اتفاقات واقع شده در دستشویی غافل شوم و شما را از فهمیدن آنها محروم کنم.

وارد سرویس بهداشتی که شدم عدهای داشتند اطلاعات رد و بدل میکردند، عدهای به آموزن و طراحانش بد و بیراه میگفتند و عدهای هم بودند که اعتقادشان بر این بود که مگر این آزمون چیست که ما بخواهیم در آن تقلب کنیم؟

***

اِه، چرا بعضیها دارند میروند؟! هنوز که دوازده نشده است. این که خلاف قوانین است. چرا مراقبین مانعشان نمیشوند؟!

***

اینجا دو صندلی هست که اول آزمون سرشان دعوا بود. نمیدانستم چرا؟ اما حالا که دقت میکنم میبینم که از همه صندلیها بهترند و جایشان هم دلبازتر است؛ و در ضمن منظرههای زیبایی هم از آنجا دیده میشود چون دید دارند به طبقهی پایین و طبقهی پایین هم ...

و راستی با این که ربطی ندارد و اصلا دوربینهای اینجا برای نظارت بر ما نیست اما بر حسب اتفاق این دو صندلی در نقطهی کور این دوربینها واقع شدهاند.

***

ساعت 10:20 است و نمیدانم چرا بر خلاف نوبتهای قبلی و اول همین جلسه، مراقبین میگویند: هرکه میخواهد برود، میتواند؛ پس من میتوانم بروم.

«شاید» که نه، حتما تا به حال فهمیدهاید من سر جلسه آزمونم. نمیدانم دقیقا چقدر نوشتهام (سر جلسه نمیدانستم اما حالا که دارم تایپ میکنم، می‎فهمم که هزار و سیصد و بیست کلمه نوشتهام) اما سرجمع با رفتن به دستشویی و وقفههایی که هنگام نوشتنم میافتاد حدودا میشود یک ساعت؛ و شما میدانید در اینمدت چند سوال حل میشد؟ نه، نمیدانید؛ من هم نمیدانم چون امتحان نکردهام اما مطمئنا خیلی. لااقل از پاسخنامهی من بیشتر. خیلی بیشتر. راستش خیلی خیلی بیشتر.

***

محل آزمون ما دانشگاه است و وای فای دارد. ولی ای کاش رمز نداشت و مراقبهای سختگیر هم میگذاشتند تبلت یا لبتاپ بیاوری تا من همینجا این یادداشتها را در وبلاگم منتشر کنم. یک از فایدههای این آزمونها برای همچون منی این است که بعد مدتها وبلاگم را بروز کنم. خدا برگزار کنندهاش را خیر دهد. پس حالا باید بروم خانه و شروع کنم به تایپ کردن و شاید ویرایش، اما نه، ویرایش چندانی نمیکنم تا شما تمام حس حاکم بر من در اینجا را بفهمید.

باید بروم تا مردم بدانند اینجا چه میگذرد. راستی یادم رفت بگویم، اینجا دسته چهارمی هم هستند، البته نمیشود بهشان گفت دستهی چهارم چون در واقع همان دستهی اولاند که تجربه کسب کردهاند و فهمیدهاند بیکاری بد است؛ و به جای این که سر جلسه بیکار بنشینند خود را مشغول کاری میکنند. مثل نوشتن، شعر گفتن و این جور کارها. من خودم کسی را میشناسم که شعر ناقصش را بعد مدتها سرِ همین جلسهها کامل کرد.

باید برخیزم و راهی خانه شوم اما قبل از آن باید نگاه سنگین پشتیبانم را هنگام تحویل پاسخنامهام که تقریبا عاری از سیاهی است، طاقت بیاورم. خدا را شکر این نظرسنجی را گذاشتهاند تا لااقل پاسخنامه ام خالی خالی نباشد. من نگران نیستم چون هنوز شش ماه دیگر تا کنکور مانده است.


اینم مدرک

دفترچه سوال

 

  • هادی سیاوش کیا

به زیر آورم چرخ نیلوفری را (1/1)

شنبه, ۶ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۱۹ ب.ظ

دفترچه سوالات آزمون

به نام خدا

این بار ما را آوردهاند طبقهی بالا؛ امروز جمعه است و نوبت آزمون ما. امروز 4 دیماه یا شاید هم 5 دیماه است، اصلا بگذارید از روی دفترچه ببینم، بله، 5 دیماه.
سکوت بر مجلس حاکم است. فقط گاهی اوقات صدای غِرچوغِرچ این صندلیهای زوار دررفته است یا صدای ورقهها یا صدای باز و بسته کردن دَر یا صدای قدم زدن مراقبها. راستی مراقبهایمان همان پشتیبانهایماناند.

*** 
این بار ما را آوردهاند طبقهی بالا. بار پیش دختران در طبقه‎ی بالا بودند و ما پایین.
همین الان یکی از بچهها میخواست برود اما مراقب گفت: باید ساعت دوازده بشود تا بتوانی بروی. الان هم ساعت ده است. پیشتیبانم را میبینم که روی صندلی نشسته است و دارد دفتری را که نمیدانم چیست میخواند الان هم به من نگاه کرد و زل زد تو چشام من هم دوباره سرم را توی لاک خودم بردم و او دوباره شروع به خواندن کرد. گه گاهی هم سرش را میچرخاند و دور و برش را نگاهی میاندازد و دوباره میرود توی نخ دفترش.
صندلی های این جا خیلی بد است حتی برای امتحانات مدرسهای چه برسد به آزمون.

***
آزمون ساعت 8:15  شروع شد، ما از ساعت 7:30 آمده بودیم اما نه راستش را بگویم، من خودم از ساعت 7:45 اینجا بودم.
فکر میکنم که حالا ساعت 9:15 باشد و همین الان کسی از طبقه پایین آمد و با قدمهای پر سر و صدایش زد تو ذوق همه. حتی نگاه مراقب ما را از به خودش جلب کرد.
راستی چیزی یاد آمد آخر آزمون قبلی بود که به دلیل اتفاقی که پیش آمد پشتیبان ما، با ما درددل کرد. میگفت: که من استاد زبانم (آن‎ جا بود که فهمیدم چرا وقتی که موفق میشود و با شمارهی ناشناس با من تماس میگیرد و من جوابش را میدهم برای اینکه من حرفهایش را تایید کنم میگوید: اُکی؟  و من هم همیشه با باشهای پاسخ را میدهم) و میتوانم با تدریس در آموزشگاههای زبان سطح شهر، حتی ساعتی حدودا صد هزار تومن دربیارم اما اینجا ماهی صد بهم میدن. الکی اومدم اینجا این دورهش تموم بشه خودمو میکشم کنار.
آن اتفاق هم که منجر به باز شدن صندوقچهی اسرار پشتیبان ما شد این بود که سهوا بدون اجازهی مافوقش، که ایشان هم مراقباند، پاسخنامهها را جمع کرده بود. بگذریم.
راستی اینجا نظرسنجی هم میکنند و آن هم یک سری سوالات است که رییس آموزشگاه طرح کرده است. آخرش هم سوالاتی است دربارهی پیشتیبانمان؛ که آیا از او راضی هستیم یا نه؟
همیشه (جوری میگویم همیشه که خودم هم فکر میکنم مثل بعضیها از پنج دبستان میآمدم اینجا، مثل افرادی که نام و عکسشان و رشتهی قبولیشان را زدهاند بالای برگه نظرسنجی و نوشتهاند که اینها از پنجم دبستان اینجا میآمدند و حالا قبول شدهاند) داشتم میگفتم، داشتم میگفتم؟ داشتم چه میگفتم؟ بگذارید به قبل از پرانتز نگاه بیندازم. آها. فهمیدم.
همیشه پشتیبانم میآید برگه نظرسنجی و مخصوصا به آن سوالات آخرش نگاه می اندازد تا بداند ما چه زدهایم ...
اوه اوه ...
عذرخواهی میکنم برای همهی آدمها پیش میآید یعنی برای همه موجودات، مخصوصا که سر جلسه آزمون هم باشی. خب من میروم دستشویی. اجازه بدهید تا از شر سموم بدنم خلاص شوم و بیایم با خیال راحت و آسوده باقی این یادداشت را بنویسم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
اول) این که تمام این یادداشت‎ها واقعا سر جلسه نوشته شده است. مدرک هم گذاشته‎ام. پاسخ‎نامه را هم که گفتم، گرفتند و گرنه آن را هم می‎گذاشتم.
دوم) این یادداشت‎ها ‎سریالی خواهد بود و اگر خدا بخواهد تا آزمون‎ها برقرار باشند این یادداشت‎ها هم برقرار هستند.
سوم) یادداشت آزمون اول، یعنی آزمون دیروز، طولانی است. برای مراعات حالت شما، یادداشت اول در دو بخش منتشر می‎شود.
چهارم) از آوردن نام آموزشگاه مورد بحث جدا خودداری شده تا خدایی نکرده ضدتبلیغ نشود. (البته آن‎ها که تیز بودند گرفتند کدام آموزشگاه بوده است.)

  • هادی سیاوش کیا

دموکراسی تو شب تاریک

سه شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۳، ۰۴:۰۹ ب.ظ

دموکراسی


نمیدانستم دموکراسی یعنی چه؟ اما حالا میدانم. دموکراسی یعنی اظهارنظر.

فرض کنید فضایی باشد که در آن بتوانید نظرات خودتان را بیان کنید. در چنین فضایی دموکراسی حاکم است. عین همین‌جا؛ بله همین وبلاگ را میگویم اینجا  هرکه، هرچه بخواهد، میتواند بگوید؛ بله هرچه. پس وبلاگ یک نمونهی کوچک از فضایی است که در آن دموکراسی حاکم است.

 و هر پستِ در آن‌، یک اتفاق است. یک اتفاق خوب یا بد. اتفاقی که همه میتوانند دربارهی آن نظر دهند. درست مثل جامعه. پس دموکراسی یعنی اظهارنظر درباره یک اتفاق. درست مثل همین پست.

 و در جوامع، همان‌قدر دموکراسی حاکم است که در این پست حاکم می‎باشد.


  • هادی سیاوش کیا

بلای خانمان‎سوز

چهارشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۳، ۰۱:۳۳ ب.ظ

ماشاالله


ـــ به نام خدا؛ هادی هستم؛ یک معتاد.

ـــ سلام هادی!

ـــ خدا رو شکر الان شیش روزه که پاکم و لب به هیچ دفتری نزدم.

ـــ ماشاالله!

ـــ الان هم اومدم اینجا تا با کمک شما و توکل بر خدا به خاطر خودم و خونوادم دور اعتیاد رو تا آخر عمر خط بکشم.

ـــ ایشالا!


ایشالا

  • هادی سیاوش کیا

عاقبت کار فرهنگی...

جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۳، ۰۲:۵۲ ب.ظ


دور هم

ﺟﺎﯾﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺟﻨﮕﯽ؛ ﺷﺒﯿﻪ ﺭﺍﻫﯿﺎﻥ ﻧﻮﺭ ﺍﻣﺎ ﺩﻗﯿﻘﺎ نمی‎‎‎‎دﺍﻧﻢ ﮐﺠﺎ. ﻧﺰﺩﯾﮏ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﯾﺎ ﭘﺎﻻﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺑﺎﺯﯼ میکرﺩﯾﻢ! ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﮔﺮﻭﻩ؛ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﺭﺩﻭ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻓﯿﻠﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩﻡ؛ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ!

 ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﮐﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭ ﯾﮏ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺳﭙﺎﻫﯽ ﻧﺰﺩﯾﮑﻤﺎﻥ ﺷﺪ، ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﭼﻨﺪﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ؛ ﭼﻨﺪ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺷﺒﯿﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩ.  ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺴﺌﻮﻻﻥ ﮔﺮﻭه ﺠﻠﻮ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ! ﻇﺎﻫﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺍﻥ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺍﻻ ﻣﻦ.


میگ

 ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻓﯿﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ. ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﺯﺩ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻣﺶ ﺭﺍ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ!ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻣﻬﯿﺒﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﻓﻀﺎ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺻﺪﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ ﯾﮏ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎﯼ ﺟﻨﮕﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻧﻮﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ.ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ﺷﺪ ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺧﻠﺒﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﺿﻮﺡ ﻣﯿﺪﯾﺪﯾﻢ، ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺁﻥ ﻫﻢ ﭼﻨﺪ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻮﺩ. ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﯾﭽﻪ ﻫﺎ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ ﮐﻪ:«ﭼﺮﺍ ﭘﺮﭼﻢ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺭﻭﺷﻪ؟» ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ، ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺧﻮﺩﯼ ﻧﺒﻮﺩ.


همین ها به پایین

 ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﯾﮏ ﻣﻮﺷﮏ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺍزآن ﺷﻠﯿﮏ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺳﺮ ﺟﺎ ﺧﺸﮑﻤﺎﻥ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫﺪﻑ ﻣﻮﺷﮏ ﺍﻭﻟﯽ ﻫﻤﺎﻥ  ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﺪﻑ ﺧﻮﺭﺩ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﺎﮎ ﯾﮑﺴﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺭﯾﺸﻪ ﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ.ﺩﯾﮕﺮ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺟﺪﯼ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻭﺣﺸﺖ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﯾﯽ ﻣﯿﺪﻭﯾﺪ. ﺟﻨﮕﻨﺪه ﻬﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺍﻭﻟﯽ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﻢ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﻣﻮﺷﮏ ﻫﺎﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﺮ ﻣﺎ ﻣﯿﺮﯾﺨﺘﻨﺪ. ﺩﺭ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩﻧﯽ ﺟﻬﻨﻤﯽ ﺑﻪ ﭘﺎ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﻓﮑﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ. ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺭ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﻓﯿﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩﻡ.


فرار به سوی درختان

ﺩﺭ  ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺪﻭﯾﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﺩ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﭙﺎﻫﯽ ﺑﻮﺩ، ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺷﺪﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺣﺎﺝ ﻣﺼﻄﻔﯽ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﺩﯾﻢ، ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﺩ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺷﺮﻕ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﺘﺎﺭ ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩﯾﻢ. ﺣﺎﺝ ﻣﺼﻄﻔﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ...

ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﻮﺷﮑﯽ ﺑﻪ ﺳﻮﯾﺶ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﺪ ﺣﺘﯽ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﺵ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ ، ﺣﺎﺟﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻥ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ؛  ﻫﻤﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺣﺎﺟﯽ ﻧﺒﻮﺩ. ﻣﻮﺷﮏ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻧﺰﯾﮏ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﺪ، ﺁﻫﻨﮓ«ﺧﺪﺍﺣﻆ ﺍﯼ...» ﺩﺭ ﻓﻀﺎ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﺸﺪ!

ﺣﺎﺝ ﻣﺼﻄﻔﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻮﺷﮑﯽ ﮐﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺗﺮ ﻣﯿﺴﺎﺧﺖ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺻﺤﻨﻪ «ﺍﺳﻠﻮﻣﻮﺷﻦ» ﺷﺪ ﻭ ﺣﺎﺟﯽ ﭘﺎﯼ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﺩ ﻭ ﭘﺎﯼ ﭼﭙﺶ ﺭﺍ ﺧﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻮﺷﮏ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﻮﺷﮏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ...

ﻭ ﻣﻮﺷﮏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺭﺳﯿﺪ، ﺍﻭ ﻣﻮﺷﮏ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﻮﺷﮏ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﮕﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﮐﺮﺩ!!! ﻭ ﻫﻤﻪ ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﺑﺎﺯ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ.ﺍﺳﻠﻮﻣﻮﺷﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﻮﺷﮑﺒﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺣﺎﺟﯽ ﻭ ﻣﺎ.

ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺻﺤﻨهﯽ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺟﻨﮕﻞ ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﻓﯿﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩﻡ! ﺻﺪﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ:«ﺁﻫﺎﯼ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﮔﺮﻭﻩ ﺑﺼﺎﺋﺮ! ﺍﯼ ﺗﺮﻭﺭﯾﺴﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﺷﻤﺎ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﻣﺤﺎﺻﺮهﺎﯾﺪ. ﯾﺎ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻣﯿﺸﻮﯾﺪ ﯾﺎ...»

ﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺵ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ: ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﻓﯿﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩﻡ.ﻫﺠﻮﻡ ﺗﯿﺮ ﻫﺎ ﻭ ﻣﻮﺷﮏ ﻫﺎ، ﻭ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نتایج ﺣﺎﺻﻠﻪ:

1) ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻓﯿﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩﻡ.(ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ).

2) ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺁﻣﺎﺩهﯽ ﺟﻨﮓ ﺑﺎﺷﯿﻢ.

3) ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻤﻨﯽ ﺭﺍ ﺟﺪﯼ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ.

4) ﻧﺘﯿﺠﻪ ﭘﺮﺧﻮﺭﯼ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ.

5) ﺣﺘﯽ ﻣﺴﺌﻮﻻﻥ ﺑﺼﺎﺋﺮ ﻫﻢ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ. 

 

  • هادی سیاوش کیا

چشم دل باز کن...

يكشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۸:۵۴ ب.ظ

تو که کردی دخترهمسایه با من، هم مسیر

همدلی و عاشقی را هم عطا کن ای خدا!


شرح:

این یک شعر عرفانی است و نمادین؛ که در آن دختر همسایه همان معشوق است؛هم مسیر یعنی مرتبه اول سیر و سلوک و همدلی و عاشق را هم که خودتان بهتر می دانید.

خدا هم که خداست دیگر.

اما این بیت چه می خواهد بگوید:

این که اگر می خواهی به معشوقت برسی اول برو باهاش هم مسیر شو بعد از خدا بخواه تا عاشقت کنه.

حالا یه سوال پیش میاد؛ چرا شاعر  لفظ "همسایه" رو اورده؟

در جواب می تونیم بگیم که شاعر منظورش عاشق های به ظاهر عاشق بوده وتنبل، که حتی حاضر نیستن برم یه کم اون ورتر دنبال عشقشون بگردن و دنبال همسایه و همین دورو بران.

جواب دیگه ای هم که میشه داد اینه که منظور شاعر خدا بوده و خدا هم که همه جا هست و شاعر هم برای ملموس شدن موضوع، نزدیک ترین جای ممکن که خونه همسایه هست رو بیان میکنه.




  • هادی سیاوش کیا

بابا برای نان جان داد...

شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۲، ۰۵:۲۴ ب.ظ

باور کنید حقیقت دارید این که چند نفر کشته شده اند سر سبد کالا.

حالا یکی از فرزندان مرحومین می گوید:


معذرت باید دانلود بکنید و بخونید

  • هادی سیاوش کیا

جوگیری حاد

پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۴۴ ب.ظ

شمشیر شدم من
بد شیر  شدم  من
بعد    از    نظراتت
جــــوگیر شدم  من


راستش را بخواهید بعد از پست قبلی و آن نظرات...
یکهو به سرم زد حالا که این گونه شده طی حرکتی قهرمانانه بیایم در اوج خداحافظی کنم.(می دونم جوگیری بد دردیه).
لذا از شما مخاطب گرامی تقاضا می شود از این پس اگر مطلب خوبی دیدید با بیان احساسات درونی خود، مارا جو گیر نفرمایید. 

  • هادی سیاوش کیا