سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

پیام های کوتاه
  • ۲۲ بهمن ۹۴ , ۱۵:۱۹
    احذر
آخرین مطالب

۲۳ مطلب با موضوع «هیچ» ثبت شده است

کربلا-کربلا

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۱ ب.ظ


من

دعای دیگری بلد نیستم؛

کربلا می خواهم

در کربلا هم که باشم...


  • هادی سیاوش کیا

کیش! کیش!

جمعه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۵۵ ب.ظ
کیش! کیش!

به این کار می‎گویند سوژه پرانی!
این کار بد است؛ شما نکنید. من که می‎کنم دلیل دارم، دلیلم هم این است که صاحب سوژه‎ی زیر  دیگر خیلی دارد می‎نویسد، شورش را در آورده و بنده که متوجه شدم این سوژه‎ی جدیدش است بر خود واجب دانستم که سوژه‎اش را لو بدهم تا کمی به خود استراحت بدهد. اصلا هم این را در یادآورهای شخصی مرکز مدیریت وبلاگش ندیده‎ام، خودم آن جا که این سوژه مطرح شد بودم.
آقا! سوژه این است:
فروش شورت ایرانی در اروپا و آمریکا نماد رفع تحریم‎های ایران است...
اما حدس می‎زنم که او، هنوز هم از رو نرود و باز هم برود درباره این سوژه بنویسد. پررو!

  • هادی سیاوش کیا

تقصیر صاحب خانه

شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۱۹ ب.ظ

خونه خدا


آمده بود مسجد و از «من» گدایی می‏‎کرد؛ متاسفم برایش.

به «او» کمکی نکردم؛ متاسفم برای خودم.


  • هادی سیاوش کیا

افوض امری الی الله ...

پنجشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۵:۵۲ ب.ظ
مسجد

آدم بعضی وقت‎ها، حرفی از کسی می‎شنود، دلش هُرّی میریزد، گمان می‎کنم، امروز یکی از آن حرف ها شنیدم.
شنیدم که کسی می‎گفت به سفری رفته است و همان روزِ اول، دلش برای یک چیز تنگ شده؛ برای خانه‎اش؟ نه؛ برای خانواده‎اش؟ نه؛ برای ... اصلا بگذارید بگویم. می‎گفت: دلم برای اذان مسجد محلمان تنگ شده است. دلم هُرّی ریخت که چرا حتی انتظار این پاسخ را نداشتم.


پی نوشت:
رحمت خدا بر کسی که از این پست به نفع خود و در وبلاگش استفاده نمی‎کند. 
خطاب به آن کس که خودم می‎دانم


  • هادی سیاوش کیا

وسایل تزیین

پنجشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۴، ۰۱:۱۳ ب.ظ

وسایل تزیین



پی نوشت:

خدا این مجموعه را خیر دهد.

وبلاگمان را بعد از چند روز آباد کرد ...

  • هادی سیاوش کیا

کنترل، آ

سه شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۳، ۰۲:۵۷ ب.ظ


.
حتی اگر هم‎رنگ جماعت هم شوی،
جماعت رنگ عوض می‎کند؛
رسوا می‎شوی ...


..
یا بد
یا خوب
یا ...
فقط هم‎رنگ اطراف نباش تا دیده شوی ...


...
اگر کمی آن طرف‎تر بودم،
رسوا نمی‎شدم.


....
چه باک از رسوا شدن،
پاک باخته را؟


..... 
مارک دارم کرد،
رسوا شدم.







  • هادی سیاوش کیا

این‎جا برای از تو نوشتن هوا کم است ...

دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۳، ۰۶:۴۳ ب.ظ

محمد تکفیر


ــ بگو مامان!

این را هرکسی میداند حتی کودکی که میخواهد اولین حرف عمرش را بزند. این را هرکسی میفهمد، لازم به گفتن نیست. این را هرکسی میداند که بگو، یعنی تو بگو.

ــ بگو مامان!

ــ مامان.

***

ــ بگو خدا یکی است!

این را هرکسی نمیداند حتی بزرگانی که به اصطلاح، خود را مفتی میدانند، مفتی یعنی عالم. این را هرکسی نمیفهمد، باید بگوییم. این را هرکسی نمیداند که وقتی کسی عاشق میشود، آن قدر غرق معشوق است که دیگر «من»ی ندارد که بفهمد تو بگو یعنی چه.

هرچه را معشوقش میگوید، عینا تکرار میکند.

ــ بگو خدا یکی است!

ــ بگو خدا یکی است.

***

حالا کسانی هستند که این ها را مسخره میکنند؛ میگویند این مکالمات عاشقانه باید از بین برود.

پیامبر ما یکسوی این مکالمه بوده است. اما پیامبر آن ها ... نمیدانم ... کس دیگری است. شاید پیامبر آن ها در جواب خدا میگفت: خدا یکی است. شارلی هم به پیامبر آن ها توهین کرد نه به پیامبر ما.

شارلی به پیامبری توهین کرد که که دینش جهاد نکاح را حلال دانسته است. شارلی به پیامبری توهین کرد که از سنتش میتوان فهمید که باید مخالفان را سر برید؛ باید کودکان را کشت.

شارلی به محمدِ روی آن پرچم سیاه توهین کرد؛ به محمدِ اذان تکفیر توهین کرد. به فرستادهی خدایی توهین کرد که هر تکفیری با بزرگ شمردنش سر میبرد؛ به محمدی جز رسول مهربان ما توهین کرد.

آن ها هم جواب شارلی را دادند؛ با منطق پیامبرشان.


محمد صل الله علیه و آله

 

  • هادی سیاوش کیا

به زیر آورم چرخ نیلوفری را (1/1)

شنبه, ۶ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۱۹ ب.ظ

دفترچه سوالات آزمون

به نام خدا

این بار ما را آوردهاند طبقهی بالا؛ امروز جمعه است و نوبت آزمون ما. امروز 4 دیماه یا شاید هم 5 دیماه است، اصلا بگذارید از روی دفترچه ببینم، بله، 5 دیماه.
سکوت بر مجلس حاکم است. فقط گاهی اوقات صدای غِرچوغِرچ این صندلیهای زوار دررفته است یا صدای ورقهها یا صدای باز و بسته کردن دَر یا صدای قدم زدن مراقبها. راستی مراقبهایمان همان پشتیبانهایماناند.

*** 
این بار ما را آوردهاند طبقهی بالا. بار پیش دختران در طبقه‎ی بالا بودند و ما پایین.
همین الان یکی از بچهها میخواست برود اما مراقب گفت: باید ساعت دوازده بشود تا بتوانی بروی. الان هم ساعت ده است. پیشتیبانم را میبینم که روی صندلی نشسته است و دارد دفتری را که نمیدانم چیست میخواند الان هم به من نگاه کرد و زل زد تو چشام من هم دوباره سرم را توی لاک خودم بردم و او دوباره شروع به خواندن کرد. گه گاهی هم سرش را میچرخاند و دور و برش را نگاهی میاندازد و دوباره میرود توی نخ دفترش.
صندلی های این جا خیلی بد است حتی برای امتحانات مدرسهای چه برسد به آزمون.

***
آزمون ساعت 8:15  شروع شد، ما از ساعت 7:30 آمده بودیم اما نه راستش را بگویم، من خودم از ساعت 7:45 اینجا بودم.
فکر میکنم که حالا ساعت 9:15 باشد و همین الان کسی از طبقه پایین آمد و با قدمهای پر سر و صدایش زد تو ذوق همه. حتی نگاه مراقب ما را از به خودش جلب کرد.
راستی چیزی یاد آمد آخر آزمون قبلی بود که به دلیل اتفاقی که پیش آمد پشتیبان ما، با ما درددل کرد. میگفت: که من استاد زبانم (آن‎ جا بود که فهمیدم چرا وقتی که موفق میشود و با شمارهی ناشناس با من تماس میگیرد و من جوابش را میدهم برای اینکه من حرفهایش را تایید کنم میگوید: اُکی؟  و من هم همیشه با باشهای پاسخ را میدهم) و میتوانم با تدریس در آموزشگاههای زبان سطح شهر، حتی ساعتی حدودا صد هزار تومن دربیارم اما اینجا ماهی صد بهم میدن. الکی اومدم اینجا این دورهش تموم بشه خودمو میکشم کنار.
آن اتفاق هم که منجر به باز شدن صندوقچهی اسرار پشتیبان ما شد این بود که سهوا بدون اجازهی مافوقش، که ایشان هم مراقباند، پاسخنامهها را جمع کرده بود. بگذریم.
راستی اینجا نظرسنجی هم میکنند و آن هم یک سری سوالات است که رییس آموزشگاه طرح کرده است. آخرش هم سوالاتی است دربارهی پیشتیبانمان؛ که آیا از او راضی هستیم یا نه؟
همیشه (جوری میگویم همیشه که خودم هم فکر میکنم مثل بعضیها از پنج دبستان میآمدم اینجا، مثل افرادی که نام و عکسشان و رشتهی قبولیشان را زدهاند بالای برگه نظرسنجی و نوشتهاند که اینها از پنجم دبستان اینجا میآمدند و حالا قبول شدهاند) داشتم میگفتم، داشتم میگفتم؟ داشتم چه میگفتم؟ بگذارید به قبل از پرانتز نگاه بیندازم. آها. فهمیدم.
همیشه پشتیبانم میآید برگه نظرسنجی و مخصوصا به آن سوالات آخرش نگاه می اندازد تا بداند ما چه زدهایم ...
اوه اوه ...
عذرخواهی میکنم برای همهی آدمها پیش میآید یعنی برای همه موجودات، مخصوصا که سر جلسه آزمون هم باشی. خب من میروم دستشویی. اجازه بدهید تا از شر سموم بدنم خلاص شوم و بیایم با خیال راحت و آسوده باقی این یادداشت را بنویسم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
اول) این که تمام این یادداشت‎ها واقعا سر جلسه نوشته شده است. مدرک هم گذاشته‎ام. پاسخ‎نامه را هم که گفتم، گرفتند و گرنه آن را هم می‎گذاشتم.
دوم) این یادداشت‎ها ‎سریالی خواهد بود و اگر خدا بخواهد تا آزمون‎ها برقرار باشند این یادداشت‎ها هم برقرار هستند.
سوم) یادداشت آزمون اول، یعنی آزمون دیروز، طولانی است. برای مراعات حالت شما، یادداشت اول در دو بخش منتشر می‎شود.
چهارم) از آوردن نام آموزشگاه مورد بحث جدا خودداری شده تا خدایی نکرده ضدتبلیغ نشود. (البته آن‎ها که تیز بودند گرفتند کدام آموزشگاه بوده است.)

  • هادی سیاوش کیا

سبک، سنگین

چهارشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۳، ۱۲:۱۹ ب.ظ
ترازو

انگار نمی‎دانست روی ترازو است،
به بالا بودنش می‎نازید.

  • هادی سیاوش کیا

تو حر نشدی، مگر چه کردی با خود؟

دوشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۳، ۰۶:۴۸ ب.ظ
رد شدم
محرم آمد؛
و رفت.
و هیچ تغییری، هیچ تغییری، در این‎ وبلاگ ایجاد نشد.
***

محرم برای این وبلاگ دیر رسید و زود ... اما نه ... بهترش این است:
محرم هنوز برای این وبلاگ نرسیده‎است.

***
و کسی می‎گفت:
بعد از مدتی زندگی با وبلاگ، وبلاگ‎نویس را باید از وبلاگش شناخت ...


  • هادی سیاوش کیا