سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

سرگذر

ـ ارباب! من هم صا‎ف‎کاری بلدم، هم سیمان‎کاری، هم حمّالی؛ دیوارچینی هم که تو خونَمه. هرچی هم می‌خوای بده؛ راضی‎ام...

پیام های کوتاه
  • ۲۲ بهمن ۹۴ , ۱۵:۱۹
    احذر
آخرین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سرگذر» ثبت شده است

پایان فصل سوم

چهارشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۰۹ ب.ظ

این پست پایان فصل سوم است.


فصل... یا شاید سال جدیدی در راه باشد.

  • هادی سیاوش کیا

مرض داری؟

جمعه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۴۸ ب.ظ

تازگیها فهمیدهام طب ــ چه سنتی چه مدرن ــ عشق را یک بیماری میداند و عاشق را یک مریض و بیمار. بعله خب این هم یک نظر رمانتیک است.


یک. جوان وارد مطب میشود و روی صندلی مینشیند:

-          - سلام دکتر! به دادم برس. مریض شدم...

-          - کجاتون درد میکنه؟

جوان، در حالی که به سمت چپ سینهاش اشاره میکند.

-          - اینجا.

-          ـ پشتتون رو ببینم.

جوان پشت به دکتر میکند.

-          ـ چشماتون رو...

جوان چشمهایش را نشان میدهد!

-          - بعله. این هم که درسته. لطفا نَفَس عمیق بکشین.

-          - هِـــــــــــــــــــــــی...

-          - بعله. خودشه.

-          - یعنی چی؟

-          - پشتتون درختیه؛ گریه کردین؛ هِی میکشین و قلبتون گرفته. خُب. اینها علائم چیه؟

-          - ...

-          - چی شد که این طوری شد؟

-          - همش از یه نگاه شروع شد دکتر...

جوان از حال میرود.

-          - پرستار!

در حالی که به جوان اشاره میکند.

-          - بستری بشه!

 

 

دو. "دکتر شیمیائیان" از "حافظ" به عنوان بزرگترین بیمار قرن هشت یاد کرد و هشدار داد: لطفا نوشتههای فرد مذکور را نخوانید چراکه بیماریِ مُسریِ وی از این طریق منتقل میشود.

 

سه.

-          - مرض دارین؟

-          - راستش آره... من چند وقتیه مریضم. با من ازدواج میکنین؟

-          - ...

 

چهار. جوان توی مطب دکتر، روبروی پنجره میایستد و به افق خیره میشود.

-          - دکتر! فقط بگو تا کِی...

 

پنج. محققان و دانشمندان منشأ این بیماریِ مُهلِک را پیدا کردند که در قالب یک شعر بیان میدارند:

در ازل پرتوی حُسنت ز تجلی دَم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

و افزودند: به دلیل اَزَلی بودن منشا، این بیماری تا چند سال آینده سراسر عالم را فرا خواهد گرفت.

 

شیش. خبر فوری: وزارت جوانان با وزارت بهداشت ادغام شد و وزارت بهداشت جوانان متولد گردید.

 

هفت. طبق گزارش "خبرگزاری کیانا" همراه با وام ازدواج دَه میلیونیٰ‌ ــ که برای آنهایی است که دیر ازدواج میکنند. ــ وام سه میلیونیِ بلاعَوَضی با عنوان "وام درمانی بیماریهای محتمل" پرداخت میشود.

 

هشت. این کیبُرد ــ این قلم ــ دربارهی این شعر سکوت میکند:

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

نُه. پیرمرد در حالی که نزدیک است چشمانش از حدقه بیرون بزنند:

-          - مطمئنی دکتر!؟ آخه چه طور ممکنه؟ من؟!

-          - عکس ها و نوار قلب این رو میگه. میتونین برای اطمینان به یکی دیگه هم مراجعه کنید.

-          - ببین دکتر! قول بده بین خودمون بمونه. باشه؟ اگه خانوادهم بفهمن رسوا میشم...

-          - پرستار! همراه بیمار...

 

ده.

-          - سلام مرضم! برات اوجولات بگیرم؟

-          - له له لمی خوام! الال له. تو از اول مریضم بودی. آله؟

 

یازده.

-           - بابا من مریض شدم!

-       - پدر در حالی که دارد پول برای دادن قسط کنار می‎گذارد و اصلا محل بوق هم به پسر نگذاشته میگوید: دَوات گُشنگیه. افتاد؟

 

 

  • هادی سیاوش کیا

کوثر

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۱۴ ب.ظ


بسم ال...
نه؛
چرا.
«بسم الله الرحمن الرحیم»
که ابتر نماند ان شاء الله...


 
تبصره:
نمی‎دانم از چه می‎ترسیدم که پست اولم را بسم الله نگذاشتم شاید از طعنه‎های ... نه به زبان که در دل.
اما بعد فکر کردم به گور پدرشان خندیده‎اند آنان که فکر می‎کنند شروع با بسم الله، املی است.
  • هادی سیاوش کیا

The End

چهارشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ق.ظ

 

 پایان


ــ «یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایانه.»

دوست ندارم کاری را افتادن و خیزان جلو ببرم. شل کن، سفت کن بازی را دوست ندارم. ولی باید بگویم این، از جمله چیزهایی است که دوست ندارم ولی دچارش هستم. و بدترین چیز در زندگی آن است که دچار چیزی باشی که از آن گریزی نیست. اما خدا را شکر این چیز غیرِ دوست داشتنی از دستهی ابدیاش نیست؛ یعنی نمیگذارم که باشد.

این پست آخرین پست این وبلاگ است. آخرین پست این وبلاگ در فصل اول زندگیاش.

دوست دارم زندگیام را خودم فصلبندی کنم. این فصلبندی جداست از آن فصلبندی که زندگی، خود، برای من کرده است. ــ آخر زندگی همهچیز را برای من فصلبندی کرده؛ عمرم را؛ فصل کودکی فصل جوانی فصلِ... سالم را؛ فصل بهار، فصل تابستان، فصلِ ... روزم را؛ صبح، ظهر ... دیگر این وبلاگ که مخلوق من است. پس خودم فصلبندیاش میکنم. هرچه تا اینجا نوشتهام و ننوشتهام! جمع میشود توی فصل اول؛ فصل اول را هم امروز و با این پست تمام میکنم چون...

چون ... نه، نمی‎گویم. دلیلش را خودتان می‎فهمید.

 

پایان 

  • هادی سیاوش کیا